وبلاگ
من |
|
| خانه | |
| آرشيو | |
| ايميل | |
نویسندگان |
|
آرشیو |
|
لینکستون |
|
بازدید کنندگان |
|
امار وبلاگ |
|
![]() |
|
قالب های وبلاگ |
|
| اخبار ایران |
|
آیه مدتی که هر کاری رو که براش ممنوع میکنم میگه وقتی بزرگ شدم انجام میدم.مثلا :
وقتی بزرگ شدم دست به چاقو میزنم یا دست به قیچی میزنم ویا با عرض معذرت دست به پی پی میزنم.چون هنوز متوجه کثیفی و تمیزی بعضی چیزها نمیشه و از نظرش آشغال کثیف نیست و مدام باید براش تکرار کنی.
توان یادگیریش ماشااله خیلی زیاده و سریع یاد میگیره.این روزها راه و میره و معنی کلمات به انگلیسی رو میپرسه.مثلا عمو سعید چی میشه-عمه لیلا چی میشه و باز هم با عرض معذرت جیش و پی پی چی میشه وهمین من رو به تکاپو انداخته تا کلمات بیشتری یاد بگیرم .باید یه لیست از کلماتی که داره درست کنم.الان کلمات زیادی بلده.
بسته های آموزشی تراشه های الماس رو شروع کردم.چند ماه پیش که شروع کردم اصلا خوشش نیومد و کارتها رو از دستم میگرفت و پرت میکرد.من هم کلی دپرس شدم و گذاشتمش کنار ولی الان یک ماهه تقریبا که کلی خدارو شکر علاقه مند شده.بسته اول رو تمام کردیم و خیلی خوب بود الان نصف بیشتر بسته دوم رو هم تمام کردیم ولی خودم به شک افتادم که آیا این روش درسته یا نه.چون حروف الفبا رو یاد نمیده و بچه ها شکل کلمات رو یاد میگیرن.نمیدونم باید تحقیق بیشتری بکنم.
همچنان شخصیت مهم خونه ما آقا گرگه است که باید مدام از دستش فرار کنیم.با هیجان میگه فرااااار کنیم و جیغ میکشه و با خوشحالی میره جایی قایم میشه تا پیداش بکنیم.
براش یه ماسک گرگ درست کردم ازش میترسه و حاضر نیست بزنه صورتش.
آیه اونقدر رفتارها و حرفهاش شبیه بچه گیهای درونی منه که گاهی اوقات انگار خود من تکرار میشم.معنی این جمله رو فقط خودم میفهمم.
چند روز پیش داشت کارتون نگاه میکرد خیلی خوشش اومده بود بهم گفت مامان منو ببر تو تلویزیون. بهش گفتم چطوری؟گفت بیا اینجوری سرمون رو بکنیم تو تلویزیون و بریم پیش اینا(شخصیت های کارتونی)
شاید باورتون نشه ولی این آرزوی بچه گیهای من بود که برم پیش این شخصیتها مثل پسر شجاع و ...اون موقع فکر میکردم که شیشه تلویزیون رو اگر بشکنم میتونم برم پیششون.وخیلی موارد دیگه که الان یادم نیست.
چند روز پیش اولین بسته رو که تمام کردیم ازش پرسیدم که جایزه چی میخوای؟گفت یه تخم که ازش جوجه دربیاد
.به فرایند تولد و بچه به دنیا آوردن کلی علاقه مند شده.آلبومش رو میاره وعکسهای روز تولدش رو نشون میده ومیگه من اینجا دنیا اومدم آقای دکتر شکم مامانی رو پاره کرد و منو دنیا آورد.
فکر میکنه هر کی میره بیمارستان میخواد بچه به دنیا بیاره.
دارم کتابهای یه کم پیچیده تر براش میخونم البته خیلی کم و آهسته آهسته که دایره لغاتش کامل تر بشه .خودش هم خیلی علاقه نشون میده.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸ - آیه
دخترم ٢٨ماهه شده و روز بروز استقلالش بیشتر میشه.کلی واسه خودش گردن کلفت شده و هرکاری دلش بخواد میکنه.تلویزیون کاملا تحت کنترل خودشه و باید برای دیدن یه برنامه ١٠ دقیقه ای کلی خواهش و تمنا و تهدید کنیم.
غذا خوردن در حد صفر ولی تا دلتون بخواد چیزهای بیخودی مثل چیپس و پفک و شیرینی و نوشابه دوست داره که البته من بهش نمیدم و دیگران متحمل این زحمت میشن و تا چشم منو دور میبینن از خجالتمون در میان.
حس میکنم وقتی کوچیکتر بود بهتر چیز یاد میگرفت و حالا بخاطر شیطنتش کمتر توجه میکنه.هرچند که هنوز فوق العاده کنجکاو و با دقته.چیزهایی که هیچ کس متوجه نمیشه رو خیلی راحت میفهمه مثلا مادر رضا ماشینش رو فروخت وقتی رفتیم خونشون تنها کسی که متوجه شد آیه بود و به مادر بزرگش گفت ماشینت کو؟
و خیلی نکات ریز دیگه.
یه هفته است که سرما خورده .دکترش نبود بالاخره دیشب موفق شدیم ببریمش دکتر خودش .آخه بعد از یه هفته خوردن داروی یه دکتر دیگه خوب نشد.موقع معاینه هرکاری دکتر میگفت آیه خیلی قشنگ انجام میداد دهنش رو باز میکرد نفس میکشد.دکتر خیلی خوشش اومد و گفت اگر همه مریضهای ما اینجور بودن که ما مشکلی نداشتیم.گفتم خودش یه جعبه لوازم پزشکی داره هر روز مارو معاینه میکنه.
تو راه برگشت کنار یه سوپر ایستادیم رضا رفت شیر بخره آیه رفت سر جای باباش نشست و گفت میخوام ببرمت خونه داری اذیت میکنی
.گفتم چکار کردم؟گفت فضولی میکنی.گفتم چه فضولی کردم؟گفت دست به وسایل آقای دکتر زدی.
میبینید تمام حرفهای من حفظشه ولی عمل صفر.
خیلی شیطونه کلا اگر با کسی دشمنی دارید و میخواید حسابش رو برسید پیشنهاد میکنم با آیه بفرستیدش خرید.
حالا یه خاطره باحال :
چند شب پیش حال مامانم بد میشه و میبرنش بیمارستان و خلاصه یه روز هم سی سی یو بستری میشه.الان خدارو شکر حالش خوبه.روزی که مرخص شد منو آیه رفتیم خونشون رضا هم شب کار بود و ما شب موندیم اونجا.روز اول سرما خورگی آیه هم بود داروهاش هم همه خواب آور.خلاصه شب خوابیدیم.آیه کلا شب جاش رو خیس نمیکنه من هم قبل از خواب دستشویی بردمش و شرت آموزشی هم پاش کردم که احیانا اگر خیس کرد رد نکنه.خلاصه سحر بود که پاشدم و دیدم ای دل غافل آیه خیس کرده و علاوه بر کلیه لباسهاش رختخواب من رو هم خیس کرده.خیلی ناراحت شدم و فکر صبح رو کردم که چجوری بگم رختخوابتون رو کثیف کردیم آخه مامانم رو این چیزها کمی حساسه و قبلا شکایت کسایی رو که بچه هاشون تو خونشون جیش کردن و به من کرده بود.البته من فرق میکنم و مطمئن بودم به من کاری ندارن ولی خودم خیلی خجالت میکشیدم.خلاصه آیه رو بردم دستشویی و دیدم ای بابا -بابام داره وضو میگیره خلاصه یه جور وانمود کردم که آیه رو آوردم جیش کنه.آیه رو شستم و لباسهاشو کامل عوض کردم و خوابوندمش.منتظر شدم بابام نمازش تمام بشه و بخوابه.بعد روی تشک رو در آوردم دیدم که خود تشک هم خیس شده .روی تشک رو شستم و تو آشپزخونه پهن کردم و اومدم خوابیدم ولی دلم راحت نبود پاشدم تشک رو هم اون قسمت جیشیش رو هم شستم بعد اتو روشن کردمو با درجه زیاد تشک و ملافه رو اتو کردم تا خشک بشن .همش هم هول اینو داشتم که اگر کسی بیا میگه ساعت ۵.۵ صبح داری چکار میکنی؟خلاصه خشکشون کردمو رفتم ملافه رو تشک سنجاق کردم و خلاصه ساعت ۶ صبح گرفتم خوابیدم انگار که نه انگار اتفاقی افتاده همه چی مثل اولش بود.بعد هم کلی به کار خودم خندیدم.
تا بعد.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸ - آیه
امروز آیه ٢٧ ماهه میشه.فرصت نشد که براش کیک درست کنم شاید فردا این کار رو کردم.
اونقدر این دختر شیرینه و حرفهای گنده تر از سنش میزنه که میخوای بخوریش ولی البته به همون اندازه شیطون و خرابکاره.
تا حالا تو خرابکاری رودست نداشته و من فکر میکنم این بخاطر هوششه.دوست داره از هر چیزی سر در بیاره مدام در حال سوال کردنه و اونقدر به نکات ریز توجه میکنه که نگو اگر بشینی باهاش یه فیلم نگاه کنی باید تمام مدت حرف بزنی و همه چی رو براش توضیح بدی همین طور کتاب خوندن.فوق العاده به کتاب و جور چین و پازل علاقه داره.ولی باید یکی کنارش بشینه و به قول خودش باهاش بازی کنه.
علاقه فوق العاده زیادی به وسایل زنونه داره .از همه بیشتر کفشهای بزرگ پاشنه بلند (به قول خودش کفش بکوب بکوب)بعد هم پیرهن های بلند که روی مچ پاش بیفتن و انواع زیور آلات (انگشتر-النگو و...)هر وقت آهنگ شاد میشنوه و می خواد برقصه میگه پیرهن خوب بده(یعنی پیرهن بلند)
۵شنبه پیش عقد عموسمیر آیه بود کلی بهش خوش گذشت هر کس کفششو در می آورد آیه سریع کفششو می کند و کفش اونو میپوشید.خانم ÷سر عموی رضا میخواست بره دید کفشاش نیست از همه میپرسید که کفشش کو فکر کرد تو شلوغی کفششو بردن نگو پای آیه بود.
مجموعه کتابهای شیمو و می می نی رو براش گرفتم عاشقشونه اونقدر خوندمشون که آیه دیگه حفظشه و با من میخونه یا تو خونه راه میره و میخونه.یه شب به جای شیمو گذاشتم آیه .اونقدر خوشش اومد حالا دیگه به جای شخصیت اول کتابهاش میگه بگین آیه.
الان یه ماهه که از پوشک گرفتمش.هر چقدر که از شیر گرفتنش سخت بود این یکی خدارو شکر خیلی راحت بود و سریع قبول کرد.نه اینکه اصلا خودشو خیس یا کثیف نکرده باشه .روزهای اول خیلی پیش می اومد ولی خوب بهش فشار هم نیومد.
چند وقت پیش کلمه طویله رو یاد گرفته بود.اونقدر خوشش اومده بود که هرچی ازش میپرسیدی میگفت توی طویله است و ما کلی میخندیدیم.حالا این روزها کلمه سوزنبان تو بورسه.
این هم چند تا از حرفهای جالب آیه:
به رضا زنگ زدیم گوشی رو بر نمی داشت.بعد که خودش زنگ زد خیلی شاکی بهش میگه:چرا گوشی رو بر نمی داری؟
امروز رفتیم سوپر .تو راه به باباش میگه:کره ندارم پنیر نداریم عسل نداریم هیچی نداریم.
وخیلی چیزهای دیگه که یادم نمی یاد.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۸ - آیه
وقتی بافتنی میکنم خیلی آروم میشم دلیلش رو نمی دونم یه حس خیلی خوبی بهم میده نه اینکه فکر کنین چه بافنده ماهری هستم در حد شال و کلاه.
اینکه جمله بالا رو نوشتم به خاطر این بود که دیروز خیلی آشفته بودم به خاطر مساله ای که بارها و بارها از یه نفر خواهش کردم رعایت بکنه و نمی کنه.تمام روز ذهنم آزرده بود شب یه دفعه تصمیم گرفتم که بافتنی کنم و خوب خیلی روم اثر خوب داشت.
از دخترم بگم که روزهای فوق العاده سختی رو باهم پشت سر گذاشتیم اونهم دوتایی تنها بدون هیچ کمک یا حداقل قوت قلب و دلگرمی.
بالاخره اول مهر از شیر گرفتمش و چقدر سخت بود این کار .سختترین کاری بود که طی دو سال بچه داری انجام دادم.
اولش با چسب زخم شروع کردم و گفتم که اووه شده طی روز چیزی نگفت ولی شب چنان التماسهایی میکرد و اونقدر گریه کرد که نمیدونید میگفت چسب رو بکنش من بخورم دیدم راضی نمیشه مجبور شدم که صبر تلخ بزنم.هنوزم هم بعد از بیست و یک روز میاد میگه می می تو ببوسم.بعد هم میبوسه ونازش میکنه .بعدهم میگه حالا خوب میشه.اون روزهای اول میگفت وقتی خوب شد دوباره میخورم.
بعد از یک هفته که از شیر گرفتمش یکهو ساعت ٣ شب تب شدید کرد تا ٣ روز بدون هیچ علامت دیگه ای .دکتر آزمایش ادرار داد شاید که عفونت ادراری باشه که خدا رو شکر نبود.ومن فکرمیکنم به خاطر از شیر گرفتن بود چون بعد از اون حتی یک لحظه ازم جدا نمی شد و شبها هم سرش رو باید میگذاشت رو شونه ام و میخوابید انگار میترسید مبادا بعد از می می من رو هم از دست بده.حالا دیگه خودش میخوابه.
حالا دو روز که دارم روی از پوشک گرفتن کار میکنم.
آیه بیدار شده کمی سرما خورده بقیه اش و بعد مینویسم.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸ - آیه
آیه با گریه و حشت زده از خواب میپره و صدا میکنه مامانی مامانی.منو که میبینه به سرعت از تخت پایین میاد و خودشو تو بغلم میندازه.سفت بغلش میکنم و میگم چی شده دخترم؟با گریه میگه:کتایون لگدم زد.دخترم خواب دیده.
آیه از خواب بیدار میشه و توجاش میشینه و میخنده.میپرسم چی شده مامانی؟میگه:دینا خودش راه میرفت.(دینا دختر پنج ماهه توفیق پسر عموی رضاست که آیه خیلی دوستش داره اونقدر که اسم عروسکش رو هم گذاشته دینا)بله باز هم دخترم خواب دیده.
کلا مثل خودمه .خیلی خواب میبینه و خیلی هم روش اثر دارن.روزهایی که دعواش میکنم و شب تو خواب گریه میکنه کلی احساس گناه میکنم.
اینکه عنوان این پست رو گذاشتم یه بشقاب سوسک قضیه اش اینه که تو یکی از این کتابهای مدیریت زمان خوندم که شما فرض کنید که مهمترین و اثر گذارترین کار زندگیتون یه بشقاب سوسکه پس همون اول وقت این بشقاب رو بخورین و خیال خودتون رو راحت کنید و اینقدر لفتش ندین.قضیه همون قورباغه ات رو قورت بده.
البته وبلاگ نویسی مهمترین کار زندگیم نیست ولی آیه کارهایی میکنه و حرفهایی میزنه که اگر الان یادداشت نکنم دیگه بدرد نمی خوره.همین الان هم کلیش یادم رفته.
آیه از وقتی که از مسافرت اومدیم به کارتون به قول خودش ببعی ها(shaun the sheep) کلی علاقه مند شده و از وقتی که بیدار میشه میخواد همونو نگاه کنه و کلی هم از کارهاشون تقلید میکنه.مثلا کنارم خوابیده بود وهی خرو پف میکرد بهش میگم چکار میکنی میگه مثل ببعی بزرگه.
چند روز پیش گفت جعبه کارتونشو از بالای کمد بهش بدم .بعد بهم گفت وقتی بزرگ شدم خودم برش میدارم.صندلی میذارم و برش میدارم.
داشتیم از پله ها میرفتیم پایین .اشاره میکنه به خونه همسایه ها و میگه اینجا خونه مردمه در نزنی ها مردم خوابن ناراحت میشن باشه؟
اومد گفت برام شنل قرمزی بخون گفتم برو کتابتو بیار گفت من نمیتونم روزه ام.
شخصیت گرگ براش خیلی جالبه در عین حال ازش میترسه .کسی نمیدونه من هم بطور اتفاقی فهمیدم یه شب نمی خوابید بهش گفتم بخواب الان آقا گرگه میاد برامون زود سرش کرد زیر پتو دیگه هم بیرون نیومد.
خیلی خیلی دوست داشتنی و فوق العاده باهوشه .طبعش با همه بچه هایی که تا حالا دیدم فرق میکنه.
توی خونه خیلی خسته میشه بعد شروع میکنه به خرابکاری بعدش که دیگه معلومه .با همدیگه دعوامون میشه.
حتما لازمه که روزی یکی دو ساعت بفرستمش تو یه محیط دیگه مشغول بشه و بازی کنه والا خیلی بهش فشار میاد.ان شاله دوشنبه اقدام میکنم.
هفته پیش آیه بردم دندانپزشک.خدارو شکر دوندونهاش خوب بودن و مشکلی نداشتن.دکتر گفت تا ٣ سالگی فقط مسواک خالی بدون خمیر دندان و نخ دندان استفاده کنه که آیه عاشقه و کلی حال میکنه که براش نخ بکشم.
حمام که میکنم میگه مامانی سشوار بزن سرما نخوری.بعد میاد میگه سرم مو بزن.
عاشق پوشیدن کفش و لباسهی بزرگه.لباسهایی که براش بلند باشن و تا روی قوزک پاش بیفتن و کفشهای بزرگ پاشنه بلند.
چند روز پیش بهش گفتم میخوام برات کفش بگیرم .گفت کفش بکوب بکوب میخوام مثل عمه مانا(مانا همیشه کفش پاشنه بلند میپوشه)
چکاپ دو سالگیش هم اینطور بود:
وزن ٢٠٠/١٢ قد :٩١
عید همگی مبارک .نماز روزه هاتون قبول.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۸ - آیه
بالاخره دختر خوشگلم ٢ ساله شد.نمی دونید که چقدر منتظر روز تولدش بودم و چقدر نگرانی داشتم.ولی خدارو شکر همه چی به خوبی برگزار شد و تونستیم جشن خوبی براش بگیریم.
آیه کلی ذوق کرده بود از این که همه کسایی که دوست داره اومدن خونمون وکلی بهش خوش گذشت و بازی کرد.
جشن خوبی بود جای همه خالی.کادوهای قشنگی هم گیرش اومد.من و رضا براش یه قطار گرفتیم.آیه کلی از برف شادی خوشش اومده بود و میگفت برف بریز.
دختر قشنگم تولدت مبارک .امیدوارم که زندگی خوب و موفقی پیش رو داشته باشی.
من و بابایی تمام تلاشمون رو برای خوشحال تو میکنیم.خیلی دوست داریم.

این هم چند تا عکس:



ما دوباره چند روزی رفتیم سفر.اول تهران بعد هم شمال روستای جواهرده.جای همه خالی خیلی خوب بود.آیه هم بچه نسبتا خوش سفریه و زیاد اذیت نکرد.از دریا خیلی خوشش اومد .عاشق آبه دیگه و کلی آبتنی کرد.
هر جا که میرفتیم با وروجک بازیهاش توجه همه رو جلب میکرد.
موقع برگشت یه زنبور اومد تو ماشین که من همش فکر میکردم مگسه.آخه خیلی سریع پرواز میکرد متاسفانه کلی آیه رو وقتی پشت خوابیده بود نیش زد که خدارو شکر مشکلی براش پیش نیومد.ولی پوستش خیلی زخم برداشت.
عکسهای سفر رو بعد میذارم.
مرداد ماه شروع شد دیگه چیزی تا تولد ٢ سالگی دختر کوچولوم نمونده.خیلی تکراریه اگه بگم زود گذشت.ولی کلا سال دوم به نظرم طولانیتر اومد نسبت به سال اول.شاید به خاطر اینکه زحمتش بیشتر بود .چون دیگه بچه راه می افته و حتی یک لحظه هم نمیشه چشم ازش برداشت.
آیه ماشااله خیلی بزرگ شده گاهی وقتها حرفهایی بهم میزنه که انگار هم قد و قواره منه.خیلی خیلی شیرینه .شادی تمام لحظه های زندگیمه که اصلا خود زندگیمه هرچند که خیلی باهم زد و خورد مادر و دخترانه داریم.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۸ - آیه
این دفعه دیگه خیلی طول کشید تا بیام .تلفن ٢ هفته ای قطع بود و دیگه اینکه متاسفانه از مسافرت که برگشتیم من آنفولانزای شدیدی گرفتم و یه هفته ای نمیتونستم از جام بلند شم بعد هم نمی دونم چرا خونه اینقدر نامرتب شده بود هرچی مرتب میکنم فایده نداره دلیل عمده اش اینه که اسباب و وسایل ما بیشتر ازحد یه زندگی آپارتمانیه .دارم خودم و کم کم از دست وسایل اضافی خلاص میکنم شاید یه نفسی بتونیم بکشیم.
سفر خوب بود بیشتر یه سفر برای خرید چیزهایی بود که اینجا گیرم نمی اومد .نمایشگاه کتاب بد نبود ولی به خوبی دوران دانشج.ییم هم نبود .تقریبا فقط برای آیه خرید کردم و برای خودم چندتا کتاب بیشتر نگرفتم.اصلا فرصت نشد که سالن ناشران عمومی رو بگردم.٢ روز تمام از صبح تا بعد از ظهر تو سالن کودک و نوجوان بودم .هلاک شدم .بعد از اون هم مریض شدم.ولی کلی خوش به حال آیه شد برای چند سالش کتاب خریدم.
این سفر خیلی روی آیه تاثیر مثبت داشت .کلی رفتارهاش عوض شدن هرکی الان میبینتش میگه آیه بزرگ شده از لحاظ رفتاری.
کلی از اینکه سوار قطار شد کیف کرد مدام بابام و رضا رو مجبور میکرد ببرنش تو راهروها.آخرش هم مامور قطار یه کتاب در مورد قطار بهش داد.
کلا هرجا میره اونقدر بلا بازی در میاره که توجه همه رو جلب میکنه و متاسفانه همه هم با دادن شیرینی و شکلات میخوان بهش محبت کنن که من اصلا موافق نیستم.
عشقش خوردن شکلات و آدامسه.برای اینها هرکاری بگی میکنه.
توی هواپیما خوابش برد .کل پرواز خواب بود .فقط موقع سوار شدن بیداربود.
از مترو هم خیلی خوشش اومد.راستی باغ وحش هم بردیمش کلی کیف کرد.همش میخواست بره تو قفس حیوونا.
هنوز هم روزی چندتا جمله تاریخی میگه:
بچه ها این چیه؟
به لباسم دست نزن خراب میشه.
خسته شدم میخوام برم بیرون.
خداحافظ .میرم فرودگاه سوار هواپیما بشم.
و....کلی حرفهای قشنگ دیگه که یادم نیست.
عاشق قایم موشکه و خودش میگه : نایم نوشک.همش هم دوست داره چشم بذاره و فقط هم زیر پتو قایم میشه.
یه سی دی براش خریدم که کارتونهای بیبی تی وی رو دوبله فارسی کردن عاشقشه و بهش میگه سی دی زرافه.
تمام اداهایی که شخصیتهای کارتونهاش میکنن تکرار میکنه.
٢ تا دندون آسیاب دیگه هم پایین در آورده و شده ١٨ دندونی.
راستی مائده جان ممنون که به ما سر زدی خیلی خوشحال شدم.آدرسی نداشتی که ازت تشکر کنم گفتم اینجا بنویسم.
آیه همین الان بیدار شد بقیه اش برای بعد.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸ - آیه
قراره ان شااله فردا بریم سفر .اینکه میگم فردا یعنی همین امروز چون ساعت ١ شبه پس دیگه سیزده اردیبهشت حساب میشه.من ورضا و آیه با مامان و بابای من میریم تهران.بیشتر به خاطر نمایشگاه کتاب و البته چیزهای دیگه . به قول معروف هم فال هم تماشا.با قطار میریم و با هواپیما بر میگردیم ٢شنبه آینده.به خاطر اینکه آیه هردوی اینها رو خیلی دوست داره ما هم خواستیم که تجربه کنه.
دیروز ١٢ اردیبهشت تولدم بود .٣٠ سالگی.هیشه فکر میکردم وقتی ٣٠ ساله بشم خیلی دیگه بزرگم و عقلم به همه چی قد میده و دیگه اشتباه نمیکنم و تکلیفم با خودم روشنه.ولی الان هیچ حس خاصی ندارم.هیچی فرق نکرده.میگن اگر تا ٣٠سالگی راهت رو پیدا کردی و اونقدر تجربه داشتی که بقیه زندگیت رو بدونی میخوای چکار کنی بردی.ولی من هنوزم هم سردر گمم که دنبال علایق خودم برم یا به خانواده ام این فرصت رو بدم که به آرزوهاشون برسن.
جشن تولدی در کار نبود چون عازم سفریم کلی کار بود که باید انجام میشد و هنوزم کلیش مونده.ولی کسایی که دوستشون دارم بهم زنگ زدن و تبریک گفتن.
چند سالی هست که دیگه روز تولدم رو دوست ندارم .دلیلش شخصیه و قابل گفتن نیست.
حالا نوبت آیه است که اونقدر پیشرفتهاش سریعن که فابل نوشتن نیست.حالا دیگه حروف الفبای فارسی رو هم کامل بلده.الفبای انگلیسی رو که بلد بود حالا با پازلی که داره کلی از حروف رو هم میشناسه تازه مثال هم میزنه مثلا d مثل دینا و غیره اسامی دور و بریهاشو میگه .
یه ماهیه که جور چینشو درست و کامل میچینه.
رنگها رو میشناسه یه وقتایی آبی و زرد و فرمزو سبز ونارنجی رو کاملا درست میگه یه وقتایی نه.نمی دونم چرا؟
هر روز یه جمله فوق العاده میگه که تاریخیه.مثلا داشتم بهش غذا میدادم خیلی قشنگ گفت: مامانی خودت پختی؟
یا اینکه کنترل رو بر میداره میگه ؟ببینم تلویزیون چی داره؟
دستش تو اسباب بازیش گیر کرده بود داد میزد :مردم گیر کردم.
داشتم لباس میپوشیدم بهم میگه:به نظرت چکار داری میکنی؟
وای که آدم دلش میخواد درسته قورتش بده.
خیلی قشنگ شعر میخونه. کامل فقط دو سه کلمه رو اشتباه میکنه.
نت های موسیقی رو هم از تلویزیون یاد گرفت.روزی که یاد گرفت تا شب راه میرفت و میخوند :دو ر می فا سل لا سی .هیچ کس هم بجز خودم نمی دونست چی داره میگه .
عاشق سی دی های دنیای تاتیه .
خودش کامپیوتر رو روشن میکنه و سی دی که تو دستگاهه در میاره و میذاره تو کشو و بعد سی دی خودشو میذاره و میره میشینه نگاه میکنه.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - آیه
روی مبل نشسته ام و دارم فکر میکنم وروجک میاد تو بغلم و با شیرین زبونی میگه: مامانی چته؟
دارم تلویزیون تماشا میکنم. آتیش پاره میاد کنارم و بهم میگه:مامانی چیکار میکنی؟
جواب هر دو سوال یه عالمه بوس و گاز و فشار دادن بود.
آیه امروز بیست ماهه شد .اونقدر بلا شده که قابل نوشتن نیست.فوق العاده مهربون و دوست داشتنیه .ای کاش میشد همه روزمرگی ها رو تعطیل کرد و فقط کنارش نشست و تو دنیای زیباش غرق شد.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۸ - آیه

