Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickersLilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers آیه و آلا

آیه و آلا
40روزگی

فردا که بیاد 40 روز میشه که اومدی به این دنیا و از اون مهمتر توی خونمون.روزهای عجیبی رو پشت سر گذاشتیم .عزیزم دلم میخواست که تولدت شاذ شاد باشه ولی همین که تو صحیح و سالم پیشمی برام از همه دنیا کافیه.همین که میتونم بغلت کنم و ببوسمت و نوازشت کنم برام کافیه.

میدونی وقتی برای چک سه روزگی بردمت دکتر و قلبت رو معاینه کرد دیدم که دکتر اخمهاش رفت تو هم با دقت بیشتری به صدای قلب کوچولوت گوش کرد چند دقیقه ای و شاید هم چند ثانیه ای که هزار سال برام گذشت.جرات نمیکردم بپرسم چی شده؟آخرش دکتر گفت که یه صدای اضافی میشنوه که تو نوزادهای چند روزه طبیعیه ولی برای اطمینان 10 روز دیگه هم بیاین تا چک کنم.قبلا خونده بودم درباره زمزمه سوفل و حالا انگار برام پیش اومده بود هرچند که نوشته بود طبیعیه و رفع میشه.10 روز بعد باز هم صدا بود ولی دکتر گفت خیلی کم شده و روز یک ماهگیت که دکتر گفت صدا بصورت خفیف هست و برای اطمینان اکو قلب نوشت.وقتی اکو رو مینوشت بغض کردم و دکتر که دید صدام در نمیاد مرتب میگفت مساله ای نیست و فقط برای اطمینانه و اصلا نگرانش نباشین.وقتی اومدم بیرون دیگه نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم .تجربه تلخی که داشتیم کافی بود تا هزار فکر ناجور بسرم بیاد .خدایا اگر مشکل داشته باشه اگر عمل بخواد اگر.....

میخواستم نذر کنم هیچی به ذهنم نمی اومد .گفتم خدایا چی نذر کنم که ازم قبول کنی؟

فرداش رفتیم و ظرف چند دقیقه ای که دکتر قادریان آلاء رو معاینه میکرد همش میگفتم الان که بگه فلان مشکل رو داره که یهو دیدم دستگاهشو گذاشت کنار و خیلی راحت گفت مشکلی نداره.گفتم دکتر پس اون صدای اضافی؟گفت کاملا طبیعیهههه.

دیگه نمیخوام بهش فکر کنم.

آلاء از 36 روزگیش یکدفعه تغییر زیادی کرد شاید هم یه چله زودرس.یکدفعه شروع کرد به قربون صدقه های من با خنده های خیلی قشنگ جواب دادن.به موبایل تختش توجه نشون داد.از قبل که عاشق اون ماهیهای رنگی بود که موقع تعویض پوشکش اونجا میذارمش ولی ایندفعه با یه صداهایی مثل  هو- او و اقو باهاشون حرف میزنه.وقتی کسی رد میشه با نگاه تعقیبش میکنه .اشیا رو هم با نگاه و هم با تکون دادن سر تعقیب میکنه و به حرفهام هم گوش میده.همچنان دوست داره وقتی بیداره در تماس با من باشه و تو بغلم یا رو پام خوب میخوابه.برعکس آیه از اینکه رو شکم بذارمش خوشش میاد چون آیه دوست نداشت و کلی سرو صدا میکرد.مثل آیه هم حمام و آب گرم رو دوست داره.

وقتی سرفه میکنه آخرش یه صدایی مثل اووو درمیاره که عاشقشم.بعد از خمیازه هم مثل آیه یه خو میکنه عین بچه گربه ها.

اداهاش خیلی شبیه نوزادی آیه است و گاهی احساس میکنم دوباره دارم آیه رو بزرگ میکنم. با این تفاوت که الان از گریه اش دست پاچه نمیشم.وقتی شدید اسفراغ میکنه گریه نمیکنم و هزار تا چیز دیگه که قبلا تجربه شون کردم.

خیلی خیلی دوست داشتنیه و طبق معمول دوست ندارم زمان اینقدر زود بگذره چون عاشق روزهای نوزادیشم.همین حالا هم دلم برای یک روزگیش تنگ شده.

ان شااله فردا براش کیک میپزم.برای یکماهگیش چون ماه صفر بود انجام ندادم.

خدایا شکرت.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱۱/٤ - آیه